سلام
می دونم که این شعر برای همتون آشناست . ولی دوست دارم به خاطر
عظمت این شبها هم که شده یه بار دیگه کامل بخونیدش و به بزرگی
کلماتش فکرکنید تا بزرگی کسی رو که براش عزاداری می کنیم
رو بهتر درک کنید.
امید وارم که صاحب این شبها ، هوای ما رو هم داشته باشه ...
خجسته باد نام خداوند ، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید
از تو در شگفت هم نمی توان بود
که دیدن بزرگی ات را چشم کوچک من بسنده نیست
مور چه می داند که بر دیواره ی اهرام چه می گذرد
یا برخشتی خام
تو آن بلند ترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت
و من ،
آن کوچک ترین مور ، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت ...
چگونه این چنین که بلند بر زبر ماسوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری ،
و زیر مهمیز کودکانه ی بچگکان یتیم
و در بازار تنگ کوفه ....؟
پیش از تو ، هیچ اقیانوسی را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد ...
پیش از تو ، هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزار وصله دار به پا کند ،
و مشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد
آه ای خدای نیمه شب های کوفه ی تنگ !
ای روشن خدا
در شب های پیوسته تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتی اذا مطلع الفجر
شب از چشم تو ، آرامش را به وام دارد
و طوفان ، از خشم تو ، خروش را
کلام تو، گیاه را باور می کند
و از نفست گل می روید
چاه ، از آن زمان که تو در آن گریستی جوشان است
سحر از سپیده چشمان تو می شکفد
و شب در سیاهی ان به نماز می ایستد
هیچ ستاره ای نیست که وام دار نگاه تو نیست
لبخند تو ، اجازه ی زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار لبخند تو نیست
چگونه شمشیری زهرآگین
پیشانی بلند تو _ این کتاب خداوند را _ از هم می گشاید
چگونه می توان به شمشیری ، دریایی را شکافت !
به پای تو می گریم
و اندوهی ، والاتر ازغم گزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با چشم همه محرومان می گریم
با چشمانی یتیم ندیدنت
گریه ام ،شعرشبانه غم توست ...
هنگام که به همراه آفتاب
به خانه یتیمکان بیوه زنی تابیدی
و صولت حیدری را
دست مایه شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه که پیامبر پای نهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هرای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید
آیا تاریخ، به تحیر، بردرسرای، خشک و لرزان نمانده بود ؟
در احد
که گل بوسه زخم ها ، تنت را دشت شقایق کرده بود ،
مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی
که با تازیانه ی هشتاد زخم ف بر خود حد زدی ؟
کدام وام دار ترید ؟
دین به تو ، یا تو بدان ؟
هیچ دینی نیست که وام دار تو نیست
دری که به باغ بینش ما گشوده ای
هزار بارخیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو
شعر سپید من روسیاه ماند
که در فضای تو به بی وزنی افتاد
هر چند ، کلام از تو وزن می گیرد
وسعت تو را ، چگونه در سخن تنگ مایه گنجانم ؟
تو را در کدام نقطه باید به پایان برد ؟
الله اکبر
آیا خدا نیزدر تو به شگفتی نمی نگرد؟
فتبارک الله ، تبارک الله
تبارک الله احسن الخالقین
خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگارانی ...